Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday TickerLilypie Next Birthday PicLilypie Next Birthday Ticker
پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ
آرتینا
 
Test

For test

...

دوستان نظرتون چیه؟()     link     ۱۳٩٥/۱٠/۱۱ - راما (مامان آرتینا)

این روزها

چند وقتی میشه که واسه دخملی چیزی ننوشتم. آخرین پست مربوط میشه به اول مهر و کلاس اولی شدن دخملی.
بالاخره دخملی ما سواد دار شد. یا به قول خودش سواد دار بود، سواد دار تر شد.
خوشبختانه با محیط مدرسه خیلی خوب کنار میاد، معلمش رو دوست داره و درس خوندن رو هم دوست داره ولی نه به انداره ی بازی
کردن.

با روژین (یکی از دوستاش ) قهر کرده بود. یک روز از مدرسه که برگشت خونه گفت: مامانی امروز روژین واسه من یه هدیه آورده بود که با هم آشتی کنیم من هم میخوام فردا واسش یه هدیه ببرم. ما هم هدیه ای تهیه کردیم و فرداش برد مدرسه. وقتی برگشت گفت: مامانی من و روژین دیگه بهترین دوستای دنیا شدیم و هیچ وقت با هم قهر نمی کنیم. از اون روز به بعد خانم خانما بدون هماهنگی با من با روژین قرار میذاره که عصرها برن پارک.

تازگیها دخمل کوچولوی ما حرفهای جدیدی میزنه. چند روز پیش می گفت:
آرتینا: مامانی می خوام یه چیزی بهت بگم ولی باید راز باشه بین من و تو
من: باشه عزیزم مطمئن باش
آرتینا: میدونی مامانی بعضی وقتها فکر می کنم من کی هستم، چی هستم، چرا به وجود آمدم؟ قراره تو این دنیا چکار کنم.
من: تعجب

آرتینا: مامانی وقتی یک نفر می میره اگه آدم خوبی باشه و بره تو بهشت، اونوقت وقتی دلش تنگ بشه می تونه بیاد بچه اش رو ببینه.
آخه تو کارتون پوکوهانتس، وقتی مامان پوکوهانتس مرد بعدش می تونست بیاد پوکوهانتس رو ببینه. حتی باهاش حرف هم میزد.

کتابی خریدم به اسم " تو تویی" که داستانهای جالبی داره. آرتینا هم به داستانهای این کتاب علاقه پیدا کرده.
داستانی می خوندیم در رابطه با اینکه انسانها وقتی مشکل دارند به یاد خدا می افتند و دعا می کنند و خدای مهربون دعا ها و آزوهای آنها را برآورده می کنه ولی انسانها از او تشکر نمی کنند.
آرتینا بغض کرد و گفت: منم از خدا تشکر نمی کنم
من: واسه چی؟!!
آرتینا: آخه خدا بزرگترین آرزوی من رو برآورده نمی کنه
من: بزرگترین آرزوی تو چیه عزیزم
آرتینا: اینه که ثروتمند باشم و بتونم یه قصر داشته باشم
من: عزیز دلم ثروت که همیشه خوشبختی نمیاره. تو همین الآن هم خیلی خوشبختی. اسباب بازی داری، دوستای خوبی داری، خانواده ای داری که خیلی دوست دارن و از همه مهمتر سلامتی داری.
بعد داستانی خوندیم در ارتباط با خانواده ای که ثروت زیادی داشتند ولی مادر و بچه بیماری سختی داشتند که درمانی هم نداشت
و حالا دخملی داره فکر می کنه که سلامتی مهمتر است یا ثروت.

 

داستانی می خوندیم در ارتباط با پسری که دست چپش رو در یک تصادف از دست داده بود. این پسر به کلاس جودو می رفت و استاد به او فقط یک فن یاد داده بود و پسرک با همین یک فن قهرمان شد. وقتی از استاد پرسیدند چگونه این پسر قهرمان شد، گفت: در این فن حریف باید دست چپ را بگیرد و چون این پسر دست چپ نداشت، با اجرای این فن توانست قهرمان شود.
آرتینا: مامانی ببین چند وقته میگم من رو بذار کلاس کاراته دوست دارم قهرمان بشم. راستی اگه منم دست چپ نداشتم می تونستم قهرمان بشم.

داستان بعدی این بود که از شخصی پرسیدند در یک روز بارانی از جلوی یک ایستگاه اتوبوس رد می شوی و در ایستگاه سه نفر را می بینی. یک پیرزن بیمار و در حال مرگ، یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده و کسی که شما خیلی دوستش دارید. ماشین شما فقط گنجایش دو نفر را دارد، شما چکار می کنید.
آرتینا: من اون پیرزن مریض را می برم بیمارستان
جواب را خوندیم ( سوئیچ را به پزشک داده تا پیرزن را به بیمارستان ببرد و خودم با کسی که دوستش دارم منتظر اتوبوس می مانم)
آرتینا زد زیر گریه که چرا من اشتباه جواب دادم من فکر می کردم خیلی باهوشم ولی نتونستم این جواب را بدم.(چقدر اعتماد به نفس)

 

از کلاس زبان برمی گشتیم. در مسیر روی تابلویی، بزرگ نوشته بود "کاوه" و بالای آن خیلی کوچک نوشته بود "باشگاه بدنسازی"
آرتینا: آخ جون مامانی کااااااااااااااااااااااااوه، کاوه  تو رو خدا بریم توش
من هم هاج و واج نگاهش می کردم که این باشگاه کاوه چی هست که آرتینا اینقدر مشتاقه بره توش
آرتینا: مامانی بریم توش بستنی بخوریم
من: اینجا بستنی بخوریم؟!!!
آرتینا: آره دیگه اگه نداشت خب چایی می خوریم
من: اینجا؟!!! چی میگی تو آرتینا
آرتینا: خب اینجا کاوه است دیگه مگه قدیما به کافی شاپ نمی گفتن کاوه !!!
( کاوه را با کافه قاطی کرده بود)

 

...

دوستان نظرتون چیه؟()     link     ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ - راما (مامان آرتینا)

دختر کلاس اولی من

بالاخره دخملی ما هم کلاس اولی شد. چهارشنبه 30 شهریور اولین روز مدرسه بود. آرتینا با شوق زیاد از خواب بیدار شد و سریع آماده شد. خوشبختانه امسال با کیانا یا به قول خودش خواهر دوقلو همکلاس هستند. اون روز با معلمشون آشنا شدن و کتابهاشون رو بهشون دادن ، با دوستاشون آشنا شدن و...
امروز هم که اولین روز شروع کلاسشون بود.

...

دوستان نظرتون چیه؟()     link     ۱۳٩٠/٧/۳ - راما (مامان آرتینا)