دخترم دوستت دارم

آنروز دلم گرفت، ترکید. وقتی رفتم دنبال دخترکم، خواب بود،

آروم چشمهاش رو باز کرد و گفت: مامانی اومدی، امروز دلم

برات خیلی تنگ شده بود، یواشکی رفتم لباسهاتو بوس کردم و 

گفت: مامانی دوستت دارم، بیا بغلم.


احساسی عجیب داشتم. انگار که رازی را کشف کرده باشم. باز

دلم گرفت، یادم آمد که در دوران کودکی خیلی کم پیش آمده

 بود که با زبان به مادرم گفته باشم دوستش دارم، ولی این

 نیازی است که هر از گاهی از درون من سر می کشد که

 دخترم به من بگوید دوستم دارد.


یادم آمد وقتی برای اولین بار غصه ها و اشکهای مادرم برایم

 رنگی شد، که گاهی برای من یا برادرم  غصه می خورد،

متعجب میشدم و چه بسا در خلوت خودم به او خرده می

گرفتم، چرا که اعتقاد داشتم  که هر کسی مسئول عواقب

کارهای خودش است. ولی اکنون فهمیدم که مادر بودن هیچ

 قانونی را نمی شناسد، عشق است که فرمانبر است برای

مادر. و چقدر زیباست این عشق و صبوری که انسانی حاضر 

است این همه ملامت به جان بخرد برای یک انسان دیگر. دخترم

 دلم می خواهد روزی که آموختی بنویسی بابا نان داد، بتوانی

 بنویسی مادر عشق داد!


دخترکم، ملوسکم، با نفسهات جون میگیرم، با حرف زدنهات عمر

 میگیرم و با لبخندهات زندگی میگیرم.


عاشقتم و عشق منی.

 

 

دوستان عزیز بلاگفایی من وبلاگتون رو میخونم ولی نمیتونم پیام بذارم.

/ 18 نظر / 14 بازدید