ماجرای عفونت ریه و بستری در بیمارستان

جمعه صبح وقتی آرتینا از خواب بیدار شد، کمی گرفتگی صدا داشت. جمعه بعد از ظهر هم رفتیم دریا. از نیمه شب جمعه سرفه های شدید آرتینا شروع شد به طوریکه شنبه صبح خیلی بی تابی میکرد. شنبه صبح بود که مامانم تلفن کرد شرکت و گفت: آرتینا خیلی بی قراری میکنه و بهانه تو رو میگیره. مرخصی گرفتم و رفتم دنبالش و بردمش دکتر. اون موقع روز فقط دکتر ط. نوبت داشت. دکتر هم تشخیص سرما خوردگی و عفونت گلو داد و متاسفانه تشخیص اشتباه دکتر باعث شد که درمان درست انجام نشه. از روز دوشنبه هر چی می خورد, برمی گرداند و مرتب حالت تهوع داشت. سه شنبه از پزشک دیگری وقت گرفتیم و پزشک تشخیص عفونت ریه داد و گفت حتما باید بستری بشه. همان موقع رفتیم بستریش کردیم و تا شنبه شب بستری بود.
این آرتینا خانمی ما وقتی مریض میشه خیلی صبور میشه. برخلاف اکثر بچه ها که موقع تزریق آمپول و سرم خیلی کولی بازی در میارند. آرتینا اول از پرستار قول می گرفت که خیلی دردش نیاد و بعد هم آروم آروم اشک میریخت و مرتب هم از پرستار گزارش میگرفت که حالا داری چکار میکنی؟ در آخر هم میگفت: مامانی بیا از لب همدیگه بوس کنیم تا تو بفهمی من چقدر درد کشیدم!!!
روز چهار شنبه مونا جون مامان گلسا و لیلا جون مامان لیدا به عیادت آرتینا آمدن. اول مونا جون آمد و واسه آرتینا هدیه آورده بود( خاله مونای عزیز دستت درد نکنه)، بعد مونا رفت پایین تا پیش لیدا بمونه و لیلا جون بتونه بیاد. و در این فاصله زمانی آرتینا مرتب سوال میکرد که لیلا کی میاد؟ جرا لیلا نیومد؟ و... تازه فهمیدیم که منتظره ببینه لیلا جون  واسش چی آورده.( خاله لیلای عزیز دست شما هم درد نکنه).
بیمارستان که بودیم یه پسر رو آورده بودن که آبله مرغان شدید داشت و یه دختر کوچولو که اسهال و استفراغ خونی داشت. این دو نفر در قسمت ایزوله بستری بودند. من برای آرتینا توضیح دادم که بیمارهای واگیردار و خطرناک رو در قسمت ایزوله بستری میکنند و بهش تذکر دادم که به اون قسمت نزدیک نشه. ظاهرا وقنی من رفته بودم دستشویی آرتینا متوجه میشه مادر و دختر کوچولو در راهرو قدم میزنند. آرتینا هم میره قسمت پرستاری و به پرستارها تذکر میده که این دختر ایزوله ای چرا اومده بیرون؟!!!
جمعه شب هم یکی از مریض ها دچار تشنج شد. مامانش و چند تا دیگه از همراهان مریض ها دنبال پرستار بودن و هرچی صدا میکردن از پرستار خبری نبود. فکر میکنید کجا بودند؟ همگی رفته بودند در یه اتاق و در را هم بسته بودند و سریال جومونگ نگاه میکردن!!!

 

آرتینا در بیمارستان

 

 

 

آرتینا داشت فیلم نگاه میکرد. ماجرای پسری بود بنام احمدو که شاگرد مسگر بود و یک شب داخل یک دیگ مسی بزرگ خوابیده بود.
آرتینا: مامانی این احمدو که توی دیگ خوابیده و در دیگ رو هم بسته، پس چطوری اسکیژن(اکسیژن) میره تو دهنش؟

 

آرتینا داشت حسابی شیرین زبونی و شیطونی میکرد.
من: آرتینا خیلی خوشمزه شدی. شیطونه میگه بگیرم بخورمت.
آرتینا: یعنی میخوای منو راستی راستی بخوری.
من: آره دیگه
آرتینا: یعنی میخوای دخترن رو بخوری و دیگه نبینیش.
من: آخه تو خیلی خوشمزه ای
آرتینا( با حالت مسخره): خب اشکال نداره ولی یه بند ناف لازم داریم تا من بتونم ار راه بند ناف غذا بخورم.

 

برای روز مادر آرتینا هدیه ای رو که تهیه کرده بود( البته با همکاری بابایی) همراه با دسته گل با خوشحالی به من داد و گفت مامانی روزت مبارک، ایشاالله 120 ساله بشی!
چند دقیقه بعد گفت: راستی یادت باشه روز دختر که شد واسه من یه مرغ و یه خروس و چند تا جوجه بخری. دسته گل هم بخر.

 

آرتینا خانم با کمک مامانم کیک شکلاتی درست کرده و باز هم واسه خودش تولد گرفته.


آرتینا وقتی تازه مرخص شده بود

 

/ 31 نظر / 7 بازدید