خونه خاله مونا- ماجرای مهد کودک

بالاخره طلسم شکسته شد و ما هفته گذشته با دوستان به دیدن خاله مونا و گلسا کوچولو رفتیم. خاله مونای مهربون هم زحمت کشیده بودند و به بچه ها( آرتینا و لیدا و کیانا و رضا) کتاب نقاشی هدیه دادن که کلی سرگرمشون کرد. البته از شیطونی هم غافل نشدن و حسابی خونه خاله مونا رو به هم ریختند.

وقتی از خونه خاله مونا برگشتیم متوجه شدم که آرتینا خانمی دچار چشم و هم چشمی شده.، چون تلفن کرد به بابا مظاهر و گفت بابایی وقتی از ماموریت برگشتی یه خونه بخر که اوپن آشپزخونه شبیه خاله مونااینا داشته باشه.

جالب اینجاست که من اصلا اهل این حرفها نیستم و وقتی جایی میرم به توجهی ندارم که چی دارن و چی ندارن.

خلاصه از آرتینا پرسیدم، مگه اوپن خونشون چجوری بود و آرتینا گفت: پله ای بود.

این هم از عکسهای خونه خاله مونا

روز جمعه هم با این که هوا ابری بود آرتینا به قول خودش هوس رفتن به دریا کرده بود. رفتیم دریا و آرتینا حسابی شن بازی کرد.

ماجرای مهد کودک

سال گذشته تصمیم گرفته بودم آرتینا رو بذارم مهد کودک تا کمی بازی کنه و وارد اجتماع بشه. کلی واسه پیدا کردن یه مهد کودک خوب سرچ کردم. اینجا شهر محرومیه و وضعیت مهد کودکها فوق العاده خرابه. من هم دیر اقدام کردم و موفق نشدم که در بهترین مهد کودک شهر ثبت نام کنم. آرتینا به مدت سه روز به مهد کودک رفت و خیلی متنفر شد. طبق نظر روانشناس منصرف شدم و به مدت ۶ ماه مهد کودک رو فراموش کردم. این اواخر متوجه شدم که آرتینا خیلی تنهاست و به بازی با بچه ها خیلی علاقه نشون میده. وقتی میرفتیم پارک دلش میخواست با همه دوست بشه و ارتباط برقرار کنه.

این شد که تصمیم گرفتم مهد کودک رفتن را مصمم تر از قبل پیگیری کنم. خوشبختانه چون فصل بهاره تونستم در مهد کودک آفتاب مهتاب ثبت نام کنم. در بازدید اول نظرم رو جلب کرد. به نظافت خیلی اهمیت میدن و مربیهای با تجربه ای داره. از هفته گذشته رفتیم مهد ٣-۴ روز همراه آرتینا میرفتم تو کلاس ولی متاسفانه از کنار من تکان نمیخورد. مربیشون خانم رضایی که خیلی مهربون و با تجربه است گفت که اینطوری اصلا فایده نداره و من باید کمی تحمل گریه های آرتینا رو بکنم.

چند روز پیش در google داشتم در مورد مهد کودک سرچ میکردم که برخورد کردم به وبلاگ فراز جون و پست مهر و مهد کودک رفتن فراز که خیلی در تصمیم گیری به من کمک کرد. همینجا از مامان فراز به خاطر گذاشتن این پست تشکر میکنم.

این شد که دیروز یکشنبه آرتینا رو گذاشتم  تو کلاس و طبق نظر مربی خودم تو حیاط منتظر شدم. حدود ۵ دقیقه گریه کرد و دیگه ساکت شد. ظاهرا فرشته مهربون یه هدیه واسش آورده بود و با اون سرگرم شده بود. یک ساعت بعد که رفتم دنبالش خوشبختانه خندان بود و ظاهرا از مربیشون هم خیلی خوشش آمده بود و دعوتش کرده بود خونمون.

امیدوارم که زود عادت کنه. فعلا که دارم شیفت بعد از ظهر( ساعت ١٣ تا ١٧) میبرمش که اگه خدا بخواد و عادت کنه از اول مهر صبح بره.

این دختر کوچولوی من روز بروز شیرین زبون تر و خوردنی تر با محبت تر و صد البته با سیاست تر میشه. وقتی از محل کار برمیگردم، باران بوسه هاش رو به طرف من روانه میکنه. چندین و چند بار در روز میگه مامانی دوسِت دارم. مامانی عشق منی. مامانی عمر منی. مامانی جیگر منی. مامانی زندگی منی و...

چند تا عکس از ملوسکم

/ 21 نظر / 60 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان (مامان آندیا عسلی)

سلام راما جون چقدر عکسهای دخملی خوشگل شده ... امیدوارم تو علاقه اش به مهد تغییری ایجاد نشه ... راستی چقدر این لباسش خوشگله که تو آتلیه باهاش عکس گرفته ... آرتینای قشنگت رو ببوس [بغل][ماچ]

مامان مهدیس

سلام. خوبین؟ خیلی خوبه که آرتینا به مهد علاقمند شده.خدا کنه تا آخرش همینطور بمونه. عکسهاشم خیلی قشنگن. خوش به حالتون که کنار دریایین و هر وقت دلتون بخواد میتونید پاهاتونو به آب بزنید[قلب]

بهارنارنج

تو اون كامنت قبلي ، " قاطع " درسته ، نه " قطع " [خجالت]

آرام

زنده باشه عروسک کوچولوت . من عاشق اون عکسش شدم که بک گراند صورتی داشت . ببوسش خانم .

نیاز

سلام.سایتت مبارک باشه[دست]من و لیلا هم بایدبریم یه فکری به حال خودمون کنیم.اینجوری نمی شه!!!![گریه][گریه]آرتینا رو هم ببوسسسس[ماچ][ماچ]

مامی آدرینا

چه دخمل نازی [ماچ][بغل][ماچ][بغل] از آشناییتون خوشحالم[لبخند]

مامان فراز

چه دختر نازیه ماشائالله. خوشحالم که پست مهد کودک تونسته مفید واقع بشه و امیدوارم دیگه تا حالا به خوبی با مهدش کنار اومده باشه. اوائلش راحت نیست. حداقل برای من که اینطور بود ولی خدا رو شکر وقتی عادت می کنند خیلی خوب میشه. از آشناییتون هم خوشحالم. خوش باشید همیشه و روی دختر گلت رو ببوس از طرف من

لیلی مامان یونا

sلام بازم خوبه خاله مونا تونسته یه خورده با کتابا سرگرمشون کنه سییاسا خوبی است ها از این به بعد به وروجکای مهمونمون کتاب بدیم [نیشخند] جالبه من هم دیروز رفتم مهد آفتاب مهتاب اینجا برای یونا و خوشم اومد ولی هنوز دو دلم ببرمش یا نه عکساش هم عالی شده این خوشگل خانم ببوسش [ماچ]

لیلی مامان یونا

سلام بازم خوبه خاله مونا تونسته یه خورده با کتابا سرگرمشون کنه سیاست خوبی است ها از این به بعد به وروجکای مهمونمون کتاب بدیم [نیشخند] جالبه من هم دیروز رفتم مهد آفتاب مهتاب اینجا برای یونا و خوشم اومد ولی هنوز دو دلم ببرمش یا نه عکساش هم عالی شده این خوشگل خانم ببوسش [ماچ]

رضایی

با سلام خدمت پدر و مادر بزرگوار آرتینا خانوم وبلاگ زیبای شما را مشاهده کردم از اونجایی که دیدم آینده ارتینا خانوم براتون خیلی مهمه و خیلی روی تربیت و مسائل روانی فرزندتون وقت میزارین گفتم بهتره یک سر به وبلاگ ما بزنید. ما یک موسسه تو شهر بوشهر راه اندازی کردیم که بد نیست یک سری به وبلاگ ما بزنید . موسسه راه آینده نخبگان استعداد و خلاقیت کودک شما را کشف میکنه به عقیده ما همه کودکان نخبه هستند فقط باید استعدادشون کشف بشه. شما میدونید که کودکتون استعداد کافی برای شغلی که شما دوست دارید تو آینده انتخواب کنه را داره یا نه ؟ به نظر ما که خیلی مهمه که از همین حالا بدونید که کودک شما چه آینده ای میتونه داشته باشه ایا کودک شما تفکر خلاق داره ؟ توی کارگاههای ما میتونه فکر کردن را آموزش ببینه روش آزمون و خطا برای تعیین آینده فرزندمون اصلا روش خوبی نیست توی دنیای مدرن امروزی باید برای آینده فرزندمون هم امروزی فکر کنیم . برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ ما به ادرس http://bushehriq.persianblog.ir/ مراجعه کنید دفتر مرکزی تهران http://www.raheayandeh.ir/