جشن پایان سال

دیروز جشن پایان سال بود که در سینما کانون برگزار شد. وقتی وارد سالن شدیم، تقریبا همه نشسته بودند و نظم برقرار بود. با ورود ما چند تا از همکلاسیهای آرتینا فریاد زنان گفتند آرتینا آرتینا اومد و آرتینا شاد و خوشحال از دیدار مجدد رفت پیش دوستاش، من هم لیدا و مامان لیلا رو دیدم و پیش اونها نشستم. دقایقی بعد دیدم آرتینای آتشپاره سر دسته بچه های کلاس آمادگی شده و همه رو تشویق به شیطونی و دویدن به دور سالن میکنه. خلاصه سالن را روسرشون  گذاشته بودند. لیلا گفت: همینه که اینقدر طرفدار داره. نمیدونم این آتشپاره ما که نمیتونه چند دقیقه یکجا بشینه چطوری میتونه کلاس اول رو تحمل کنه.

آرتینا: وااای خدای من چقدر دلم یه مسافرت خارج از کشور میخواد
بابایی: خانمی دارم برنامه ریزی میکنم بریم ترکیه. دوست داری؟
آرتینا: منظورت همون کیشِ دیگه؟
تازه فهمیدیم دخملی کیش رو خارج از کشور میدونه
آرتینا: ولی من دوست دارم برم اسپانیا بعدش برم توی همون روستایی که ماریچی زندگی میکنه. (ماریچی شخصیت اصلی سریال تقدیر یک فرشته است که آرتینا دنبال میکنه)

آرتینا: مامانی من تصمیمم عوض شد. میدونی بزرگ شدم میخوام چکاره بشم؟
من: نه میخوای چکاره بشی.
آرتینا: میخوام برم سنگهای خوشگل پیدا کنم بعدش باهاشون مجسمه بسازم و رنگشون کنم. بعد یک فرش بیرون تو خیابون پهن کنم، مثل دستفروشها و مجسمه ها رو بفروشم.

/ 17 نظر / 6 بازدید