دختر آتشپاره من- ماجرای پیاده روی

دختر گلم؛ نازنینم برای تو مینویسم. دختر شیطون و آتش پاره

 من دوستت دارم. یادم میاد وقتی به قول خودت توچولو

(کوچولو) بودی و تو شکم من بودی، هرکس ازمن میپرسید:

دوست داری بچه چی باشه؟ اول میگفتم فرقی نمیکنه، ولی

 بعد میدیدم با خودم که نمیشه تعارف داشته باشم، پس میگفتم

 دوست دارم یه دختر شیطون و آتشپاره باشه. و حالا خدا رو

شکر میکنم که یه دختر شیطون و بلا و آتشپاره دارم که دست

پسرها رو از پشت بسته. دختری که از دیوار راست بالا میره.

دختری که نشستن تو کارش نیست. دختری که زیاد راه نمیره و

 معمولا در حال دویدنه. دختری که بعد از ساعتها نخوابیدن و

 ورجه و وورجه کردن باز هم حاضره ساعتها را در پارک به دویدن

 بگذرونه. دختری که وقتی میخواد بازیهای دخترونه بکنه کلی

 قیافه خنده داری به خودش میگیره. آرتینای عزیزم هر شب

 وقتی با زحمت راضیت میکنم که بری بخوابی وقتی دراز

میکشی تازه می فهمی که چقدر خسته ای و میگی: وای من

چقدر خسته ام. نمیدونستم این همه خسته شدم. دختر

 سیاستمدارم وقتی با من کار داری، به من میگی:(مامی

 مهربونم، مامی گلم، مامی عزیزم، قربونت برم. مامی من

 بهترین مامان دنیاست. من از همه بچه هایی که مامانشون رو

 دوست دارن تو رو بیشتر دوست دارم). و اینجاست که من

 متوجه میشم که یه کاری با من داری.


فسقلی من تازگیها مثلا مودب شدی و برای هر کاری اجازه

میگیری. ولی وقتی اجازه نمیدم میگی: به هرحال من که اجازه

گرفتم، و کار خودتو میکنی.


خانم گل من با تمام این شیطنتهایی که داری، تازگیها دچار

 چشم و هم چشمی شدی. اینو دیگه نمیدونم از کی به ارث

 بردی؟!!! هوس یه خونه بزرگ کردی که حیاطی پر از گل و

 درخت داشته باشه. یه اتاق میخوای که پنجره رو به حیاط

 داشته باشه. و سرویس خوابی میخوای که میز آرایش داشته

 باشه، چون سرویس خواب فعلی به نظرت خیلی بچگونه

میاد!!! حالا من موندم تو با این همه افکار و شیطنتهای پسرونه

 میز آرایش رو میخوای چکار؟!!!


خانمی فقط چند ثانیه طول میکشه که خونه رو تبدیل به بازار

 شام کنی. همه اسباب بازیها و وسایل توی کابینت و جعبه آچار

 رو میریزی توی خونه و دیگه جایی واسه راه رفتن باقی نمی

 مونه. همیشه هم قبلش قول میدی که همه رو جمع میکنی،

 ولی وقتی بازی تمام شد با سیاست میگی آخ دارم از خستگی

 غش میکنم و از زیر جمع کردن شونه خالی میکنی.


یه روز که حسابی خسته بودم و یادم نیست سر چه مسئله ای

 دعوات کردم. با قیافه حق به جانبی گفتی آخه یه کمی دلت به

 حال من بسوزه. تو چه مامانی هستی؟ اینجا بود که دیگه

نتونستم جلو خنده ام رو بگیرم.


درسته که از دست این همه شیطونی خسته میشم ولی اگه

 حتی یک لحظه شیطونی نکنی، دلم واسه شیطونیهات تنگ

میشه. آخه من عاشق دختر شیطون و آتشپاره هستم.


راستی خانمی یادم رفت بگم که رشوه دادن رو هم یاد گرفتی.

چند روز پیش واسم تعریف کردی که یه پسری تو کلاستونه که

به قول خودت خیلی وحشیه و همه رو میزنه. گفتی ولی من

باهاش دوست شدم. پرسیدم چطوری؟ گفتی آخه بهش

 خوراکی دادم و با هم دوست شدیم.


مربی مهد میگه با بچه ها خوب ارتباط برقرار میکنی ولی

شیطونی بهت اجازه نمیده که غیر از بازی، به کار دیگری

بپردازی. شاید هم دلیلش اینه که در سه سال و هشت ماه

 زندگیت همیشه تنها بودی و حالا در مهد در کنار این همه بچه

 فقط دلت میخواد بازی کنی.

 

 

یکشنبه مورخ 88/2/13 از به مناسبت روز کارگر از طرف اداره کار

 و تربیت بدنی برای خانمها برنامه پیاده روی گذاشته بودند.

نمیدونم آفتاب از کدوم طرف درآمده بود که از طرف شرکت گفتند

خانمها میتوانند بروند و ماموریت رد کنند. خب کی بدش میومد

 نره. این شد که همه خانمهای مهندسی راهی پیاده روی

شدند. البته برنامه فوق العاده مزخرفی بود. مسافت بسیار

کوتاه بود و به غیر از من وهمکارانم حدود 20 نفر دیگر آمده

بودند. مرتب هم متذکر میشدن که چون شما شاغل هستید،

خیلی آهسته حرکت کنید، ندوید، اصلا عجله ای نیست و به قید

قرعه جوایزی داده میشه. خلاصه ما بالاخره نفهمیدیم که

 خانمهای شاغل همه پیرزن هستند یا پیرزنها همه شاغل

 هستند؟!!!


یه شعر هم میخوندن که اینجوری بود:
یک و دو سه و چهار - از خواب غفلت بیدار
پنج و شش و هفت و هشت - باید پیش خدا رفت


هر چی ما گفتیم که ای بابا ما هنوز جوونیم، آرزو داریم. زوده

بمیریم و بریم پیش خدا، ولی کو گوش شنوا. باز هم میخوندن.


موقع قرعه کشی هم خانمه کلی منت گذاشت که از یه

 خردسال دعوت میکنیم که در قرعه شرکت کنه که دیگه حرف

و حدیثی توش نباشه. ما هم با خودمون گفتیم که چی میخوان

 جایزه بدهند؟ خلاصه 9 نفر از بچه های شرکت هم برنده شدند.

 ولی ظاهرا جایزه ها چند تا مجسمه وگلدان فوق الهاده بی

 کیفیت بوده.کل مراسم حدود 50 دقیقه طول کشید. ما ساعت

 8 صبح اونجا بودیم و 9.50 دقیقه مراسم تمام شده بود. هر چند

 مراسم خیلی مزخرفی بود ولی واسه ما خیلی خوب بود. چون

 ماموریت روزانه رد کرده بودیم و دیگه شرکت نرفتیم. وقتی

 رفتم خونه مامانم اینا آرتینا خیلی ذوق زده شد و خلاصه دست

 این اداره کار و تربیت بدنی درد نکنه با این برنامه مزخرف و

کوتاهشون.

 

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسترن

به اين ناز و اداهاش و قرو قميشش نمياد مثل پسرا باشه ببوسش گلم رو...خيلي وقت بود بي خبر بودم ازتون[ماچ]

مامان آرمان

خیلی باهال بود این برنامه پیاده روی تون.....خدا برا ما هم بیاره از این برنامه ها....

مامان آلینا

دخترشیرین زبون وقرتی وآتیش پاره روببوس.[ماچ][ماچ][ماچ] بازم دستشون دردنکنه به همون ماموریته می ارزیده[چشمک][نیشخند]

هاله مامان ارشیا

چه باحال رفتین پیاده روی؟[لبخند]منم میبردی بلکه یه خورده لاغر بشم[نیشخند]ببوس این عسل نازت رو[بغل][ماچ]خصوصی[گل]

زهرا سادات

سلام آرتینا جون ! مرسی از اینکه به من سر زدی[ماچ] این هم عین نقل قول از زهرا : "من دوست دارم باهت ( دقیقا تلفظ خود زهرا ) دوست بشم دختر عمه آیدا هم همسن تویه ! [قلب]"

مریم از بندرعباس

سلام وبلاگ خوشکلی داری می تونم بیشتر باهاتون آشنا شم دختر اتیشژاره آیدی داری

elham

سلام من 16 سالمه ولی اینقد دلم میخاد یه بچه داشته باشم دخترتونم خیلی نازه به منم سر بزنید