آرتینای سیاستمدار

آرتینا: مامانی این بچه های کلاس چرا اینقدر به من گیر میدن؟
من: یعنی چی گیر میدن مگه چکار میکنن؟ اذیتت میکنن؟
آرتینا: نه هی میگن آرتینا دوسِت دارم. هی بهم زورکی خوراکی میدن.هر چی میگم من نمیخورم گوش نمی کنن. بوسم میکنن. خانم مربی هم میگه بچه ها اینقدر به آرتینا گیر ندین. تازه همه بچه ها از تغذیه هاشون به هم میدن ولی لیدا به هیچکس نمیده. چرا؟!!! (قربون این لیدای شکمو)

دیروز در هنگام عصبانیت گفت: گوساله!
متعجب نگاهش کردم و با خشم گفتم این چه طرز حرف زدنه، خجالت نمیکشی؟
گفت: مگه چیه گوساله اسم حیوونه خجالت نداره. تازه کیانا (همکلاسیش) هم وقتی عصبانی میشه میگه گوساله.
کم کم دایره لغات بد داره زیاد میشه.

آرتینا: بابایی بریم پارک بعدش هم بریم اسنک کپل اسنک بخوریم.( هر کی ندونه فکر میکنه این بچه چقدر شکموست)
بابایی: چشم خانم خانما. حالا تو بگو ببینم عزیز کی هستی؟ بابایی رو چند تا دوست داری؟
آرتینا: فعلا که زیاد دوسِت دارم.

آرتینا یه قول خودش یک خروار اسباب بازی و وسایل نقاشی را در اتاق ریخته بود طوری که امکان راه رفتن هم نبود.
من: آرتینا!!!! اینجا چه خبره. زود همه چیز رو جمع کن. باید بخوابیم. ببین ساعت 12 ست.
آرتینا( در حالیکه قیافه مظلومی به خودش گرفته بود): مامانی دلِت میاد به دختر خسته و بیچاره و خوابالود اینجوری میگی. دلت واسه من نمیسوزه.
نتیجه: خودم همه رو جمع کردم.

دیروز یه کار بد کرد و من دعواش کردم و مثلا قهر کردم
آرتینا: مامانی یه جیز خنده دار واست تعریف کنم؟
من: نه. خیلی از دستت عصبانیم. هیچی نگو
چند لحظه بعد
آرتینا: مامانی میخوای بوسِت کنم، خوشحال بشی
من: نه خیلی عصبانیم. با این چیزا خوشحال نمیشم. فکر کن ببین باید چکار کنی
لحظاتی بعد
آرتینا: خب مجبورم بگم بخشید.

/ 26 نظر / 5 بازدید