آرتینای معلم

از گرگان که برگشتیم، نرگس جون از آرتینا پرسید: گرگان چه خبر بود؟ چی کار کردی؟
آرتینا: رفتیم یه جایی که مرده ها رو اونجا میذارن توی چاله، بعد خاک می ریزن، بعدش هم یه سنگ می ذارن روی مرده ها و اسمشون رو هم مینویسن که قاطی پاطی نشن.
(فکر نکنید ما همراه آرتینا در مراسم تشییع شرکت کردیم. ما فقط چند دقیقه ای همراه خانمی بر سر مزار وحید رفتیم. و تمام این نتیجه گیریها را خانمی در همان چند دقیقه کرده.)

رفتم اتاق آرتینا، دیدم آرتینا تمام آبنبات های درون شکلات خوری را خاکی کرده و داره با خودش بازی میکنه و حرف میزنه.
آرتینا: مثلا این آبنباتها خاکه و این یکی هم مرده. حالا ما خاک میریزیم روی مرده.

آرتینا: مامی من میخوام نانوا بشم. وقتی نانوا شدم آدرس مغازه ام رو میدم به شما که از من نون بخرید.
ملاحظه میکنید، بچه های مردم دوست دارند دکتر، مهندس بشوند و آرتینا خانم ما فعلا قصد داره نانوا بشه.

آرتینا: مامی میای با هم معلم بازی کنیم.
من: باشه
آرتینا: خب پس من میشم معلم، تو هم میشی بچه
من: باشه
آرتینا: بچه ها ساکت باشید. دوست دارید بهتون درباره بنزین و نفت بگم.
من: بله
آرتینا: خب بچه ها گوش کنید، حرف نزنید. نفت زیر زمین وجود داره. از زمانهای قدیم زیر زمینه، مثلا از زمان دایناسورها.( راستی مامان دایناسور به نظرت اولش یه کم شبیه دایی نیست؟)
خب بچه ها بنزین از نفت درست میشه. بعد بنزین رو میارن توی پمپ بنزین و اونجا یه چاه های بزرگی وجود داره که بنزین رو میریزن توش. بعد یه لوله می کنن تو چاه و لوله رو وصل میکنن به همون وسیله هایی که ماشین ها از اونا بنزین میزنن. یاد گرفتین؟
من : بله ولی خانم معلم میشه بیشتر توضیح بدین. من بعضی قسمتها رو متوجه نشدم.
آرتینا: نه دیگه نمیگم. آخه تو هنوز کوچولویی نمیفهمی. من سه سال و نه ماهمه، دیگه بزرگ شدم. وقتی تو هم سه سال و نه ماهت شد، خودت یاد میگیری.
آرتینا: خب بچه ها دیگه سوالی ندارین؟
من: خانم معلم میشه بگید سیب چه جوری درست میشه؟
آرتینا: سیب های الآن رو که خودتون میدونید، من در مورد سیب های زمان قدیم براتون میگم. زمانهای قدیم یعنی زمان دایناسورها، یکسری سلول میارن. سلول که میفهمین چیه. بدن ما آدما از سلول درست شده. بعد سلول ها را با یه دستگاهی لِه میکنند، بعد مثل دایره درستش میکنند، بعد کاغذ رنگی قرمز بهش می چسبونند، بعد هم یه سوراخ کوچولو روش درست میکنند و یه چوب میذارن روش و میشه سیب. فهمیدین؟ بعد سیبها را توی یه صندوق چوبی نگهداری میکنند.
من:تعجب
آرتینا: دوست دارین در مورد مداد براتون بگم.
من: بله
آرتینا: ابنجاهای مداد که چوبند، باشه عزیزم، این چوبها را از جنگل بدست میارن، بعد دورش را با کاغذ رنگی درست میکنند. در مورد وسطش هم بعد واستون میگم.
من: دیلینگ، دیلینگ، دیلینگ، خانم زنگ خورد.

آرتینا: مامانی من الآن یه احساس بد دارم. احساس میکنم الآن یه شیری اینجاست، میخواد منو بخوره.
من: شیر؟!!! من که اینجا شیر نمی بینم. شیر که تو جنگله یا تو باغ وحش. تو خونه ها که نمیاد.
آرتینا: ای بابا چرا نمیفهمی. این یه احساسه. من توی فکرم یه شیر میبینم. تو که نمیتونی فکر منو ببینی.
من: خب چرا به جای فکر بد، فکر خوب نمیکنی.
آرتینا: اَاَاَاَاَه، اصلا انگار من به یه زبون دیگه حرف میزنم، تو به یه زبون دیگه.

آرتینا: مامانی ببین من بلدم اسمم رو بنویسم

دو روز متوالی وقتی رفتم دنبال آرتینا مهد کودک این شکلی شده بود.

 

آرتینا: مامی میشه این نقاشیها رو بذاری تو ولباگم. نه چی بود؟ وبلاگم.

 

/ 20 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان صهبا

وای چه خرگوش نازی چه نقاشیهای قشنگه ببینید اسمشو چقدر قشنگ نوشته[گل]

نسترن

کلی از دست معلم بازیتون خندیدم.نقاشی های جیگرم که عالیه و حرف نداره.مامانی خوشگلی هم که داره.خدا همهگیتون و برای هم حفظ کنه.[ماچ][ماچ]

مامان بهنیا

[گل]سلام آفرین به این گل دختر هنرمن و باهوش[بغل][ماچ]

مامان سامی

چه خانم معلم مهربون و با حوصله ای. قربون خانم معلم برم با اون توضیح سیب های زمان دایناسوریش فکر کنم ارتینا قوه تخیل بالایی داره ! مشکلش با هیولای زیرتخت حل شد یا نه؟

سارا مامان تارا

برای پست قبل خیلی متاسف شدم...[گل] آرتینا چه بلایی شده این معلم بازی ها خیلی شیرین بود نقاشیهاش هم خیلی قشنگ بود[قلب] در مورد اون ترسش و خیالاتش که مثلآ شیر اومده پیشش یه مطلبی میخوندم که نباید به بچه بگی اون چیز اینجا نیست! در اینصورت احساس میکنه درکش نمیکنی یا متوجه منظورش نمیشی...بهتره فقط بهش اطمینان بدی که من همیشه مراقبتم و تا وقتی مثلآ من و بابا هستیم خیالت راحت باشه...[قلب]

مامانی شان آی

سلام راما جون. آرتینای شیرین زبونم رو ببوس . چقدر درس دادنش با مزه ست . مخصوصا کاغذ رنگیهای دور سیب!!![تعجب] در مورد بنزین هم خیلی خوب توضیح داده ... من که اینهمه چیز رو نمیدونستم[خجالت] میبینمتون[قلب][بغل][ماچ]

هستی جوجو

قربونت برم اینهمه چیز میز رو از کجا یاد گرفته ای من که الان خرسه گندم این چیزهارو بلد نیستم خداییش راما کم اوردیها زود زنگ و زدی دیلینگ دیلینگ [ماچ][ماچ][ماچ]

بهار مامان کارن

سلام ! آرتینا جان خوبه ؟ ببوسش حسابی . این بچه ها زود همه چیز را درک می کنند . فوت آقا وحید را هم تسلیت می گویم . غم آخرتون باشد .

مامی آلینا

[تعجب][تعجب][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه] قربون اون نقاشی کشیدنش جالبه پایینش اسمش روبعنوان امضاگذاشته بلا[بغل][ماچ]